خوشبختی به آسانی دست یافتنی نیست؛ یافتن آن در درون خود دشوار و در جای دیگر ناممکن

در این روایت سعی شده است دیدگاه آرتور شوپنهاور نسبت به فلسفه سعادت به طور خلاصه و فقط در آن بخش از وجودمان یعنی شخصیت آدمی بیان شود.
شوپنهاور سرنوشت آدمی را متشکل از سه مولفه می داند:
۱٫ آنچه هستیم: یعنی شخصیت آدمی به معنای تام که شامل مواردی چون سلامت، نیرو، زیبایی، خصوصیات اخلاقی، هوش و تحصیلات است.
۲٫ آنچه داریم: یعنی مالکیت آدمی بر دارایی هایش از هر نوع.
۳٫ آنچه می نماییم: یعنی نمود ما از نظر دیگران و یا به عبارت ساده تر تصویری که دیگران از ما در ذهن خود دارند.
شوپنهاور معتقد است سعادت و یا شوربختی انسان ناشی از تفاوت هایی است که طبیعت آن ها را تحت لوای عنوان اول به ادمی می بخشد و تفاوت هایی که صرفاً توسط خود انسان ها تعیین می شوند ذیل عنواین بعدی قرار می گیرند و تأثیر آنچنانی در سعادت و شقاوت آدمی ندارند.
او تفاوت بین عنوان اول و عناوین بعدی را مانند پادشاه واقعی و هنرپیشه ای که در صحنه نقش پادشاه را ایفا می کند می داند. در واقع شوپنهاور عنصر اساسی برای خوشی آدمی را آن چیزی می داند که در خود اوست و در وجودش در جریان است و معتقد است سرچشمه مستقیم تمام خرسندی ها و ناخرسندی ها از احساس، خواست و تفکر آدمی حاصل می گردد و هر آنچه بیرون از اوست به شکل غیر مستقیم بر آدمی تأثیر می گذارند و استدلال وی این است که وقایع یکسان بر افراد مختلف تأثیرات متفاوت دارند و آدمیان در محیطی یکسان در جهان های متفاوت زندگی می کنند زیرا انسان فقط تصورات و احساسات و اراده خود را بی واسطه درک می کند و عوامل بیرونی تنها از طریق این ها بر او تأثیر می گذارند.

او معتقد است جهانی که هر کس در ان زندگی می کند، عمدتاً به شیوه نگرش خود او وابسته است و بنابراین به تفاوت ذهنی اشخاص بستگی دارد و متناسب با این تفاوت، فقیر، پوچ و سطحی یا غنی جالب توجه و پرمعنا می گردد.
شوپنهاور بر این باور است که هر واقعیتی که شناخته و ادراک می شود از دو نیمه ذهن و عین تشکیل شده است. اگر نیمه عینی کاملاً یکسان باشد و نیمه ذهنی متفاوت باشد (و یا برعکس) واقعیت موجود چیز کاملاً دیگری است زیرا وقتی نیمه ذهنی، بی ادراک و ضعیف باشد حتی اگر نیمه عینی در حد اعلای زیبایی و نیکی باشد، درک ضعیفی حاصل می شود.

در واقع او بر این باور است که هر کس در محدوده پوست خود قرار دارد و از حیطه شعور خود نمی تواند بیرون رود و درست در همین محدوده زندگی می کند از این رو نمی توان از بیرون کمک چندانی به دیگری کرد.
شوپنهاور معتقد است تفاوت هایی که از حیث مقام و ثروت وجود دارد به هر کسی نقشی داده است و این نقش با تفاوت هایی که از بابت سعادت و خرسندی آدمیان وجود دارد به هیچ وجه مطابقت نمی کند بلکه در این جا هر کس در واقع همان بیچاره نادان با گرفتاری ها و عذاب های خویش است.

شوپنهاور اکیداً بر این موضوع استوار است که آن چه در جهان برای انسان پیش می آید و بر او می گذرد، فقط در شعورش بلاواسطه وجود دارد و در ذهنش رخ می دهد پس به طور واضح وضع شعور هر کس عمده ترین عامل برای سعادت و شوربختی او به حساب می آید و با توجه به این موضوع نتیجه می گیرد که نیمه عینی زندگی و واقعیت در دست سرنوشت است و از این رو تغییر می کند و نیمه ذهنی، خود ما هستیم و علت اینکه نیمه ذهنی به طور عمده تغییر ناپذیر است همین است.
بنابراین زندگی هر کس با همه تنوع بیرونی، به طور مستمر دارای ماهیتی ثابت است و هیچکس نمی تواند از حیطه فردیت خویش بیرون رود. اگر این حیطه تنگ باشد هیچ کوشش بیرونی، هیچ خدمتی که انسان های دیگر و سرنوشت در حق کسی می کند ممکن نیست او را از حد متعارف سعادت و خرسندی خود فراتر برد. بنابراین سعادت ما به طور واضح به آنچه هستیم یعنی فردیت ما وابسته است حال آن که غالباً سرنوشت را به آن چه داریم و می نماییم گره می زنیم.
او اشاره می کند انسانی که شخصیت متعادل و نرمی دارد، می تواند در شرایط محقرانه نیز خوشنود باشد در حالی که کسی که شخصیتی آزمند، حسود و شریر دارد با ثروت فراوان نیز خشنود نیست. اما آن کس که مدام از لذت شخصیت فوق العاده و ذهن برجسته ای برخوردار است، بیشتر لذت هایی را که عموم مردم در پی آن اند، نه تنها زاید بلکه فقط مزاحم و آزاردهنده می یابد.
به اعتقاد شوپنهاور برای سعادت در زندگی، آنچه هستیم یعنی شخصیتمان مهمترین و نخستین امر است زیرا در همه شرایط و به طور دائم تأثیرگذار است و به مانند دو مقوله دیگر دستخوش سرنوشت نیست.
راه سعادت از منظر شوپنهاور این است که از انچه در حیطه قدرت ماست فقط شخصیت فطری است که باید به بهترین نحو از ان استفاده کنیم و فقط در پی فعالیت هایی باشیم که با شخصیت ما مطابقت دارد و سعی کنیم آنچه در خور شخصیت ماست را بیاموزیم و از هر نوع آموزش دیگر بپرهیزیم و در نتیجه مقام اجتماعی، شغل و نحوه ای از زندگی را برگزینیم که با آن هماهنگ باشد.

او در نتیجه گیری این بحث این گونه نتیجه می گیرد که عاقلانه تر آن است که در جهت سلامت و تربیت توانایی های خود بکوشیم تا در راه کسب ثروت، اما نباید این سوء تعبیر نیز ار گفته های وی شود که در کسب وسایل لازم زندگی سهل انگاری کرد.
منبع: کتاب در باب حکمت زندگی/ تخلص: هومن هوشیاری

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *