منطقه یادگیری و منطقه عملکرد

بیشتر ما در طول زندگی سعی بر هرچه بهتر انجام دادن کارهای مان داریم هر وظیفه‌ای که به عهده داریم، خانواده، دانشگاه یا هرکار دیگری. من هم به همین شکلم، بیشترین تلاش خودم را می‌کنم اما یک روز، متوجه شدم که در مواردی که بیشتر به آن ها اهمیت می‌دهم، بهتر نشدم، این‌که به‌عنوان همسر یا یک دوست یا یک حرفه‌ای یا همکار در آن زمینه‌ها پیشرفتی نکرده بودم با وجود این‌که زمان و سخت‌کوشی زیادی برای آن ها گذاشته بودم. تا زمانی که از گفتگوها و جستجوهایی که داشتم پی بردم که این ایستایی و رکود، با وجود تلاش سخت، خیلی رایج و متداول است.

از این بابت، مایلم برخی از بینش‌هایی که به چرایی این رکود اشاره دارد و اینکه باید در مقابل آن چه کنیم را با شما در میان بگذارم.  چیزی که یاد گرفته ام این است که اکثر افراد تاثیرگذار و تیم‌ها در هر حوزه‌، کاری را انجام می دهند که ما همگی قادر به انجام آن هستیم و به راحتی می توانیم از آن ها تقلید کنیم. آن ها به طور حساب شده‌‌ای در بین دو منطقه زندگی در تلاشند:

  1. منطقه‌ی یادگیری
  2. منطقه عملکرد.

منطقه یادگیری برای زمانی‌ست که هدف مان پیشرفت است. در این منطقه به طراحی فعالیت‌هایی برای پیشرفت می پردازیم و بر مواردی که هنوز بر آن‌ها فائق نیامده ایم تمرکز می‌کنیم. این به این معنی است که در این منطقه ما از خود انتظار بروز خطا را داریم، می‌دانیم که از آن خطاها درس خواهیم گرفت و این با فعالیت هایی که در منطقه‌ی عملکرد انجام می‌دهیم کاملا متفاوت است. اما در منطقه عملکرد هدف ما انجام کارها به بهترین وجه ممکن، برای اجراست. پس از آن ما بر کارهایی که خبره هستیم تمرکز می‌کنیم و سعی داریم که اشتباهات را به حداقل برسانیم.

هر دوی این مناطق باید بخشی از زندگی ما باشند، اما زمانی که قرار است در هر کدام از این مناطق باشیم باید کاملا واضح و روشن باشد. این‌که هدف، مرکز توجه و انتظارات‌مان چیست، به عملکرد بهتر و پیشرفت بیشتر ما کمک می‌کند.

منطقه‌ی عملکرد، اجرای آنی ما رو به حداکثر می‌رساند، در حالی که منطقه یادگیری، رشد، پیشرفت و اجرای آینده‌ی ما را به حداکثر می‌رساند. علت اینکه بسیاری از ما با وجود سخت کوشی‌هامان پیشرفت چشم گیری نمی‌کنیم این است که، بیشتر زمان مان را در منطقه عملکرد صرف می کنیم و این پیشرفت ما را به تاخیر می‌ندازد، و از قضا، در طی زمان طولانی، اجرای ما را هم با مشکل مواجه خواهد کرد.

پس منطقه‌ی یادگیری به چه چیزی  شبیه است؟

برای درک بهتر موضوع «دماستنیز» رهبر سیاسی و بهترین سخنور و وکیل یونان باستان را در نظر بگیرید. برای عالی بودن او همه‌ی زمانش را فقط برای یک سخنران یا وکیل بودن (این‌ها منطقه عملکردش بودند) صرف نکرد. اما به‌جای این کار، او فعالیت‌های طرح‌ریزی شده‌ای را برای بهبود انجام داد. مطالعات بسیاری کرد. او قانون و فلسفه را با راهنمایی مربیانی فراگرفت و متوجه شد که به‌عنوان یک وکیل باید مردم را متقاعد کند. پس به مهارت سخنرانی و بازیگری نیز پرداخت، تا از شر یک عادت عجیب که بالابردن غیر ارادی شانه‌اش بود خلاص شود. سخنرانی‌هاش را روبروی آینه تمرین می‌کرد، درحالی که یک شمشیر از سقف آویزان کرده بود صحبت می کرد تا زمانی که شانه‌اش را بالا می برد صدمه ببیند و با این کار مجبور به ترک عادت بالا انداختن غیر ارادی شانه اش شود.

برای این که وضوح صدایش را تقویت کند، سخنرانی‌اش را با سنگ‌هایی در دهانش انجام می‌داد. همچنین یک اتاق زیرزمینی درست کرده بود که می‌توانست بدون وقفه و ایجاد مزاحمت برای اطرافیانش در آن به تمرین بپردازد. و از آن‌جایی که دادگاه‌ها در آن زمان خیلی پر سرو صدا بودند، برای بالا بردن تن صدایش در کنار اقیانوس و در برابر امواج دریا تمرین می‌کرد.

فعالیت‌های دماستنیز  در منطقه یادگیری با فعالیت‌هایش در دادگاه که منطقه‌ی عملکردش محسوب می‌شد بسیار متفاوت بود. در منطقه‌ی یادگیری کاری را می کرد که دکتر اندرس اریکسون به آن می گوید: «تمرین حساب شده».

مهارت های حساب شده شامل تجزیه توانایی‌ها در مهارت‌های کوچک تر و جزئی تر می باشد. باید بدانیم برای بهبود و پیشرفت به چه زیر مهارت هایی نیاز داریم، مثل پایین نگه داشتن شانه‌هایمان. تمرکز کامل بر یک سطح بالایی از چالش که از محدوده آسایش ما خارج است، کاملا فراتر از کاری است که می توانیم درحال حاضر انجام بدهیم. برای رسیدن به این پیشرفت باید از بازخوردهای متناوب با تکرار و اصلاحات استفاده کنیم، و به طور ایده‌آل از راهنمایی یک مربی خبره بهره مند شویم. چون فعالیت‌هایی که برای پیشرفت طراحی شده اند در دامنه‌ی خاصی قرار دارند، و معلمان و مربیان معتبر، آن فعالیت‌ها را می‌شناسند و همچنین توانایی انتقال بازخوردهای تخصصی به ما را دارند.

در منطقه یادگیری، این نوع تمرین به سمت پیشرفت قابل توجهی، نه تنها برای زمان اجرا بلکه در دیگر زمینه ها هدایت می‌شود. به طور مثال، تحقیقات نشان می‌دهد که بعد از اولین دو سال کار روی یک حرفه خاص، معمولا اجرا در یک سطح بدون تغییر باقی خواهد ماند. درستی این تحقیق در تدریس، پزشکی عمومی، پرستاری و رشته‌های دیگر به اثبات رسیده است و این زمانی رخ می دهد که تصور می‌کنیم که به اندازه کافی (درکارمان) خوب و لایق هستیم. این‌جاست که وقت گذاشتن برای محدوده‌ی یادگیری را متوقف می‌کنیم و تمام زمان خود را برای انجام کارهای مان که مشخص شده است راه مناسبی برای توسعه نیست صرف می‌کنیم.

 اما افرادی که زمانی را برای سپری کردن در منطقه یادگیری اختصاص می‌دهند همواره به بهبود و پیشرفت ادامه می‌دهند. بهترین فروشندگان حداقل یکبار در هفته فعالیت‌هایی را با هدف توسعه انجام می‌دهند. ان‌ها برای توسعه دانش‌شان مطالعه می‌کنند، با همکاران و متخصصان حوزه خودشان مشورت می‌کنند، راه‌کارهای جدید، بازخوردها و بازتاب های دریافتی را امتحان می‌کنند.

بهترین بازیکنان شطرنج بیشترین زمان خود را نه برای بازی شطرنج، که منطقه عملکرد آن‌هاست، بلکه بر پیش‌بینی حرکات اساتید بزرگ و تحلیل ان حرکات صرف می کنند. هر کدام از ما ساعت‌های خیلی خیلی زیادی را به تایپ با کامپیوتر مشغول هستیم بدون اینکه سرعت‌مان در تایپ بالاتر برود. اما اگر ما ۱۰ تا ۲۰ دقیقه در هر روز را صرف تمرکز بر درست و سریع تایپ کردن به ویژه زمانی که اشتباهی که در حین تایپ مرتکب می‌شویم کنیم ۱۰ تا ۲۰ درصد سرعت تایپ مان افزایش خواهد یافت. این نوعی تمرین حساب شده است.

در کدام قسمت‌های زندگی که احتمالا از اهمیت بیشتری نیز برخوردارند تلاش زیادی انجام می‌دهید ولی پیشرفت زیادی حاصل نمی شود؟ آیا دلیلش این است که همیشه در محدوده اجرایی قرار دارید؟

 این به این معنی نیست که منطقه‌ی عملکرد ارزشی ندارد و باید گفت  خیلی هم ارزش مند است. زمانی که به عمل زانو نیاز داشتم، به جراح نگفتم که: «اطراف زانویم را نگاه کن و روی چیزی که نمی‌دانی، تمرکز کن.»

«ما از اشتباهاتمان درس می گیریم!» من به دنبال جراحی گشتم که احساس کنم کارش را خوب انجام خواهد داد، و از وی خواستم که تلاش‌اش را بکند.

 بودن در منطقه‌ی عملکرد به ما اجازه انجام کارها را در بهترین حالت ممکن، می‌دهد. در واقع بودن در این منطقه می تواند محرکی باشد برای در اختیار داشتن اطلاعاتی که در مرحله‌ی بعد و در زمانی که ما به حوزه یادگیری برمی‌گردیم، به تمرکز ما بر روی آنچه که باید بهبود یابد کمک کند.

پس راه رسیدن به عملکرد بالا این است که محدوده‌ی یادگیری و محدوده اجرا به طور متناوب و یک در میان تکرار شوند و به صورت هدف‌مندی مهارت‌های مان را در محدوده‌ی یادگیری شکل بدهیم و سپس ان‌ها را در محدوده‌ی اجرا بکار ببریم.

زمانی که Beyonce (خواننده آمریکایی) در تور هست، در طول کنسرت، او در محدوده‌ی اجرا قرار دارد، اما هر شب وقتی که به اتاق هتل‌اش برمی‌گردد مستقیم به سراغ محدوده یادگیری‌اش می‌رود. او ویدئو کارش که اخیرا به اتمام رسیده را تماشا می کند.

فرصت‌های بهبود و پیشرفت را برای خودش، رقصنده‌هایش و دست‌اندرکاران دوربین‌اش تشخیص می دهد و در صبح روز بعد هر کس صفحاتی از یادداشت‌هایی که نشان می‌دهد چه چیزهایی باید تغییر کند را دریافت می‌کند.

این یک فرایند چرخشی برای هر توانایی است که جای پیشرفت دارد. اما ما نیاز داریم که بدانیم چه زمانی باید به دنبال یادگیری باشیم و چه زمانی به دنبال اجرا، و چه موقع قرار هست تا زمانی را برای هر دو صرف کنیم. هر چه بیشترین زمان را برای محدوده یادگیری صرف کنیم، بیشترین پیشرفت را خواهیم داشت.

حال چگونه می‌توانیم زمان بیشتری را در محدوده‌ی یادگیری صرف کنیم؟
  1. باید باور کنیم و بفهمیم که می‌توانیم پیشرفت کنیم. چیزی که به آن طرز فکر رشد یافته گفته می شود.
  2. باید بخواهیم در یک مهارت خاص پیشرفت کنیم. باید هدفی که به آن اهمیت می‌دهیم وجود داشته باشد زیرا این موضوع زمان گیر و انرژی بر است.
  3. ما باید یک ایده برای چگونه پیشرفت کردن داشته باشیم. چه کاری در جهت پیشرفت می‌توانیم انجام بدهیم، نه آن گونه که در نوجوانی عادت به تمرین گیتار داشتم. اجرای آهنگ‌ها بارها و بارها.
  4. باید درشرایط کم ریسک قرار بگیریم. به این خاطر که اگر خطاها قابل انتظار باشند، نتایج ارتکاب آن‌ها نباید فاجعه به بار بیاورند و یا حتی خیلی قابل توجه باشند. یک بندباز، حقه‌های جدیدش را بدون یک تور پهن شده در پایین پایش تمرین نمی‌کند، و یک ورزشکار حرکت جدید و بدون تمرین را برای بار اول در یک مسابقه قهرمانی به اجرا در نمی آورد.

یکی از دلایلی که ما در زندگی‌زمان زیادی را به منطقه‌ی عملکرد اختصاص می‌دهیم این است که محیط‌های پیرامون‌مان در اغلب موارد و بدون لزوم، با ریسک‌های بالایی محصور شده اند.

ما ریسک‌های اجتماعی‌ای را برای یکدیگر ایجاد می‌کنیم. حتی در مدارس، که تمامی هدف آن آموزش و یادگیری است. در مورد استاندارسازی امتحانات صحبت نمی‌کنم، منظور این است که هر دقیقه در هر روز، خیلی از دانش‌آموزان در مقاطع ابتدایی تا کالج این احساس را دارند که اگر خطایی بکنند، دیگران ان‌ها را پایین‌تر از خودشان می‌بینند. و شکی نیست که این موضوع موجب ورود استرس به دانش اموزان می شود و مانع از دست زدن به ریسک‌های ضروری برای یادگیری می شود.

اما باید گفت که اشتباهات ناخواسته و سهوی هستند و زمانی که معلمان و والدین مشتاق هستند تا فقط جواب‌های صحیح بشنوند و اشتباهات را بجای پذیرفتن و بررسی که می تواند به یادگیری کمک کنند، نادیده می گیرند، یا زمانی که ما به پاسخ‌های محدودی توجه می کنیم و به‌جای اینکه گرایشی به سمت گسترش بیشتر تفکرات در راستای یادگیری کنیم، پیشرفتی حاصل نمی شود.

زمانی که همه‌ی تکالیف یا کارهای دانش‌آموزی به‌جای این‌که از آن‌ها به عنوان تمرینی برای درک خطا، بازخورد و اصلاح استفاده شود با عدد یا حرفی ارزش‌گذاری می شوند، و با یک نمره‌ی نهایی قابل قیاس می شوند، در واقع این پیغام را می‌رسانیم که مدارس یک منطقه عملکرد هستند.

مشابه همین موضوع را می توان در محل کار خود دید. در شرکت‌هایی که من با آن ها ارتباط دارم، اغلب، فرهنگ اجرایی بی‌نقصی را می‌بینم که رهبران، گرایش به انجام کار بهتر را پرورش می‌دهند. اما این کارمندان را به ماندن در دانشی که دارند، به‌جای تجربه‌ی چیزهای جدید، رهبری می‌کند. به همین خاطر شرکت ها در زمینه‌ی نوآوری و توسعه عقب می‌افتند و به مشکل برمی‌خورند.

ما قادریم با شروع گفتگو با یکدیگر فضاهای بیشتری را برای توسعه بسازیم. گفتگو در مورد اینکه چه موقع می‌خواهیم در هر کدام از دو محدوده قرار بگیریم.

در چه چیزهایی نیاز به بهتر شدن داریم و چگونه؟

و چه زمانی ما قصد اجرا و به حداقل رساندن مشکلات را داریم؟

این راهی است که ما تعریف موفقیت را توسط آن به طور روشن تعیین می‌کنیم، یعمی چه زمانی، و چطور از هم‌دیگر به بهترین نحو پشتیبانی کنیم.

اما گاهی خود را در شرایط پر ریسک و حادی می بینیم که حس کنیم نمی‌توانیم این گونه مکالمات را شروع کنیم؟

 در این حالت سه عملکرد که هر کدام از ما به طور انفرادی می‌توانیم انجام بدهیم، پیش روی ماست:
  1. می‌توانیم جزیره‌هایی در دریای پرریسک بنا کنیم. این فضایی به‌وجود می آورد که اشتباهات، نتایج کمتری را در بگیرند. برای مثال، ما می‌توانیم یک مربی یا همکار قابل اعتماد پیدا کنیم، کسی که بتوانیم نظرات و مکالمات حساسی را با آن رد و بدل کنیم یا حتی کسی که بتواند نقش مقابل ما را بازی کند.
  2. می‌توانیم آن‌طور که انتظار می‌رود اجرا و عمل کنیم. اما در صورتی که روی اجرای بهتر در مرحله بعدی تاثیر بگذارد، شبیه کاری که Beyonce انجام می‌دهد، می‌توانیم نحوه‌ی کار افراد خبره رو مشاهده و تقلید کنیم. مشاهده، انعکاس و اصلاح، محدوده یادگیری محسوب می‌شوند.
  3. می‌توانیم هدایت کنیم و ریسک‌ها را برای دیگران، با به اشتراک گذاشتن آنچه ما برای بهتر شدن کار از آن ها می‌خواهیم، پایین بیاریم. با پرسیدن سوال‌هایی از چیزهایی که در موردشان نمی‌دانیم، با درخواست دریافت بازخورد و با به اشتراک‌گذاری خطاها و این‌که چه درسی از ان‌ها خواهیم گرفت، می توانیم ریسک را کاهش دهیم. پس از آن دیگران می‌توانند برای انجام رفتار مشابه احساس امنیت پیدا کنند.

اعتماد به نفس حقیقی، مدل‌سازی مداوم در راستای یادگیری است. چه اتفاقی می‌افتد اگر، به جای اینکه زندگی‌مان را صرف انجام دادن، انجام دادن، انجام دادن، اجرا کردن، اجرا کردن، اجرا کردن کنیم، بیشتر وقت‌مان را صرف کاوش کنیم، بپرسیم، گوش بدهیم، تجربه کنیم، منعکس کنیم، تلاش کنیم و آنی شویم که می‌خواهیم؟

چه می‌شد، که هر کدام از ما همیشه کارهایی برای انجام دادن داشتیم که باعث پیشرفت‌مان می‌شد؟ چی می‌شد اگر، بیشتر جزیره‌ها و آبهایی با ریسک پایین بسازیم؟ و چی می‌شد اگر با خودمان و با همکاران‌مان واضح و روشن عمل می‌کردیم، در این مورد که چه موقع به دنبال یادگیری و چه موقع به دنبال اجرا هستیم. بنابراین تلاش‌های ما می‌توانست نتیجه بخش‌تر شود، و پیشرفت‌مان هرگز به پایان نمی‌رسید و بهترین‌هامان حتی بهتر می‌شد؟

منبع: سخنرانی های TED

https://www.ted.com/talks/eduardo_briceno_how_to_get_better_at_the_things_you_care_about/transcript?language=fa

یک نظر در “منطقه یادگیری و منطقه عملکرد

  • تیر ۳۱, ۱۳۹۶ در ۲:۱۸ ب.ظ
    پیوند یکتا

    با سلام مطالب بیان شده بسیار عالی و راهبردی است اما یه نکته بهتره منبع کامل گفته شود شاید کسی TED نشناسد و نیز زمان سخنرانی در چه جمعی خیلی مهم هست
    باتشکر

    پاسخ

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *